حلزون خانه به دوش


پر از غريبه های اشنا

من  بیخود یا با خود  دلم میگیرد و تنگ میشود  برای همه ی غریبه هایی که  اشنایم  شده بودند و  عادت  کرده بودم  به دیدنه هر روزشان.برای اون دختر کیف راه راه رنگیه که  خسته سوار اتوبوس میشد تو مترو  همیشه هم دیر میرسد و سر پا میموند.برای اون پسر چشم مشکیه که سرشو تکیه میداد  به شیشه و لبخند میزد و چونش  چال مینداخت. برای همه ی اونایی که شبا ساعت 7:10 تو اتوبوس بودن.برای  اون  دختره که صبح ها مدرسه  رفتنی میبینمش   با موهای بلوند و روسری ساتن و لب های ارغوانی و درست  وقتی بهش میرسم  که  کیف پول به رنگ  لبش رو در میاره و  پیش پای  صندوق  صدقات  وایمیسه تا برای سلامتی کسی سکه  بندازه. اون پسره که تو کوچه ی سمانه ینا میبینمش  و داره  بولیزش  رو مرتب میکنه  که  از کنارم  میگذره و  من  فکر میکنم  چه  عطره اشنایی داره. اون مرده  که همیشه پنج شنبه شبا  چراغ  قرمز و  عابر پیاده ی  سفید رو که رد میکنم     میبینمش با  کاپشن  قرمز و رکابی سفید  نشسته رو  چار پایه ی  بلندی و عمیقا  سیگار میکشه. اون  خانومه که عصرا تو سوپر مارکت همسرش   با چادر و بیروسری و موهای  قهوه ای وایمیسه و میگه  قابل نداره  عزیزم. برای کارت  فروشه صدف که موهاش داره میریزه و پاشو میکشه تا بره و  اون کارتی که من  میگم رو  بیاره و  ارامشش انگار  پر از سکوته.برای ماهی های  تو  حوض اندیشه سرا  که همشون مردند.اون پسره  تو  کتابخونه  که خون  دماغ  شده  بود و روبروم  نشسته بود.برای  اون  دختر کوچولو که ظهر از مدرسه  برگشتنی  میبینم  که  از  میله های  پنجره اتاقش  اویزون  شده و  بلند  شعر میخونه.بره  سهراب 5ساله ای که از باشگاه  برگشتنی  میشستم   تو  ایستگاه و  از  دور برام  دست  تکون میداد و مامانش  میکشیدش تو تاکسی.پیر مرد  پیرزنی  که  هر روز  عصر تو  تراس  طبقه ی دوم میدیدمشون  با  عصا و چادر  گلگلی.و من  دلتنگ  میشم  برای  تمام  کسانی  که  دلتنگی های پیاده  روی هام و تنهایی هام  رو  پر میکنند.

پ.ن:کاش همیشه  همه  همینطوری با  نشو نه هاشون و بی اسم میموندند.


حلزون خانه به دوش