حلزون خانه به دوش


يا هو!

نشسته ام به روی قاب پنجره و خیره به اسمون خاکستری.صدا  ،صدای باد است وباران وفریاد ابرها و  رعدها،عطر عطره خاک است و  شمعدونی و باران.
روی  بند  رخت  لباس های  تیره  اند که تاب میخورند به مانند  دل من که  در  استخوان  های  سینه ام  میجهد و  میکوبد و  و اشوب است.درخت  شاتوت  همسایه سیاهی  و  قرمزی میپراکند   در حیاطمان و من  فکر میکنم که چرا  گنجشکان  اینطور میپرند بیحال.صدای اژیر  می اید و دوباره دلم میریزد.انتن ها هنوز قد  برافراشته ایستاده اند.درها کوبیده میشوند، پرده هلم میدهد تا برقصد با باد.موهایم باز میشود.مادر زیر باران نماند  خوب است.دختر پری  از  رعد نترسد؟ و پاهایم را دراز میکنم از قاب پنجره تا به نرده ها و سرد میشوم و سرد. طوفانیم  طوفانی.درخت خرمالوی همسایه کناری و گل های  رز همسایه  پایینی و  تاکستان همسایه  اینوری و درخت انار همسایه ی بغل ترش همه و همه  وحشیانه میخندند انگار!
دلم مدام میریزد و  چشمانم هنوز  طاقت اورده اند،گیره ها و لباس ها در کشمکشند. در هوا  قاصدک ها و  برگ ها و هاگ ها و گوشواره های  بادبادک ها  ولباس هایی که  در  پروازند و پرنده ها در اشیانه مانده اند.
بسم الله نور...حمد....باران  خرداد هم  از بهشت است ایا؟ دلم  پر از  نیاز است و  دستانم.*بخوانید مرا  تا  اجابت کنم  شمارا! میخوانمت در  بارانت.دستانم را به رو  به اسمان میگیرم تا  باران  بباردم.چند خانه انورتر،چند  طبقه بالا تر دستان دخترکی دیگر با استین های ابی را  میبینم که باران  صید میکند. و من  اما  عریانم  از  تو، جسم، روح  حتی..  لب  تر  میکنم  از باران،لبیک!..این  قاصدک  از  کجا  به  موهایم  نشست؟

حلزون خانه به دوش