حلزون خانه به دوش


ديگر حتی خانه ی احزانی نمانده است.........

بوی پیراهن  یوسف  میذارم و میشینم رو به  پنجره،بعد پرده ی سفید رو که گلای یاسی داره میزنم کنار ،گوشه ی پنجره رو باز میکنم و گلدون قدیمی مامان بزرگ  رو که سورمه ایه  با گلهای ابرنگیه  صورتی  رو  هم  که  پر از شاخه های   شکوفه های  صورتی ملایم کر دم رو  میزارم  رو  پنجره  و زل میزنم  به ساختمون رو به رویی که فقط دیوارش رو به ماست بدون  پنجره و  سه تا  کفتری  که  اثاث کشی کردن و  و رفتن اون بالا میشینن  و دود کش ها و انتن های نیمرخی  که  میبردم به کودکی  و بند  رخت و  گیره های ابی  و جوونه های سبز  درخت خرمالوی همسایه که  به زور خودشون رو کشیده اند  به قاب  پنجره و من باز خیره میشم به  اسمونه کبود و پر التهاب بارانی،خنکایی که میوزد و میپر تم. زمزمه های  یوسف که  منتظر ترم  میکند.منتظر روزها و شب هایی  که خواهند امد و روزنه هایی روشن در وجود خاکستری های جمجمه ام  فریاد  میکشند  که  اون  روزهای  موعود  همان طور اند  که تو میخواهی و گمگشته ات   می اید و  میبردت . و  این  منم  که  خودم رو به بیتفاوتی میزنم و   کلاهک های  چوبی و  پولکیه بلوط ها  رو  سر ناخن هام میذارم و تق تق صداشون رو در میارم  و گونه هام که  بی دلیل  تر میشن و من  که مبهوت می مانم.


حلزون خانه به دوش