حلزون خانه به دوش


ديگر حتی خانه ی احزانی نمانده است.........

بوی پیراهن  یوسف  میذارم و میشینم رو به  پنجره،بعد پرده ی سفید رو که گلای یاسی داره میزنم کنار ،گوشه ی پنجره رو باز میکنم و گلدون قدیمی مامان بزرگ  رو که سورمه ایه  با گلهای ابرنگیه  صورتی  رو  هم  که  پر از شاخه های   شکوفه های  صورتی ملایم کر دم رو  میزارم  رو  پنجره  و زل میزنم  به ساختمون رو به رویی که فقط دیوارش رو به ماست بدون  پنجره و  سه تا  کفتری  که  اثاث کشی کردن و  و رفتن اون بالا میشینن  و دود کش ها و انتن های نیمرخی  که  میبردم به کودکی  و بند  رخت و  گیره های ابی  و جوونه های سبز  درخت خرمالوی همسایه که  به زور خودشون رو کشیده اند  به قاب  پنجره و من باز خیره میشم به  اسمونه کبود و پر التهاب بارانی،خنکایی که میوزد و میپر تم. زمزمه های  یوسف که  منتظر ترم  میکند.منتظر روزها و شب هایی  که خواهند امد و روزنه هایی روشن در وجود خاکستری های جمجمه ام  فریاد  میکشند  که  اون  روزهای  موعود  همان طور اند  که تو میخواهی و گمگشته ات   می اید و  میبردت . و  این  منم  که  خودم رو به بیتفاوتی میزنم و   کلاهک های  چوبی و  پولکیه بلوط ها  رو  سر ناخن هام میذارم و تق تق صداشون رو در میارم  و گونه هام که  بی دلیل  تر میشن و من  که مبهوت می مانم.


حلزون خانه به دوش

 

دارم پوست میندازم و شفاف میشم انگار.از حموم که میام به جای اینکه مثل همیشه به اینه خیره شم و      و موهام خیسم رو بیتفاوت کلیپس کنم  پشت سر،رو تخت میشینم و دست ها و پا هام رو با کرم برق میندازم و با براون بالا لب بر میدارم،لبم رو  کمرنگ        میکنم  ،انقدر کمرنگ  که  فقط خودم  صورتیش رو حس میکنم.

موهام رو برس میکشم و خیسیش رو میارم تا لبام و بعد با دستام چنگ میزنم و تا  پشت سر میبرمشون و به اینه خیره میشم یه کلوز اپ سفیدم. با سشوار خشک میکنمش بعد  با  اون  سشوار چند کارهه  موهام رو  لخت میکنم و طرش میکنم رو شونم.سرم و نگاهم و لبخندم کج میکنم(من از من مردم و پیدا شدم باز).

موهام دارن بلند میشن تا کدوم نا کجا اباد میخوان برن رو نمیدونم.باانگشتای سردم دور تا دور چوبه اینه ضرب میگیرم و با موهام رقص چرخ میکنم.نمیدونم دارم گم میشم یا  پیدا یا اینکه  همون، دارم پوست میندازم. مهم اینکه این من  ،اون منیه که شاید باید باشم


حلزون خانه به دوش